تبلیغات
Sanjaghe Soorati - زندگی
Sanjaghe Soorati

باد تندی در ایوان می وزد هوا پر از گرد و غبار می شود و جوان ژولیده ی پشت شیشه ی پنجره، خیره به زیرپوش مشکی رنگی ست که روی طناب در ایوان با سنجاق صورتی رنگ آفتاب سوخته ای آویزان است و در باد تکان می خورد در ذهنش چیزی می گذرد انگار:

  " در این آسمان سرتاسر ابر گرفته آیا آنچه در باد تکان می خورد ثانیه های عمر من نیست؟ آنچه در این باد می وزد دلهره های من، غم های من که دیرگاهی ست مرا افسرده و تاریک کرده است نیست؟

  باد می وزد و آنچه در باد تکان می خورد زندگی من نیست؟ آه ای زندگی که به سان زیر پوش مشکی رنگ روی طناب، غبار گرفته ای چگونه می توانی دلرحم و ساده باشی که تو جز جامه ای برای تناسل بیشتر نیستی!

  ابرها انبوه و سیاه تر می شوند و من بی اعتماد تر، چرا که تو ای زندگی، مرا و ما را فریفتی، کلاه مان را باد برد و زیر چرخ ماشین انداخت و سر تراشیده ی ما ...

  بازیچه تمسخر شدیم و برده ی اسیری که دست و پای بسته به جانب خفتی که نمی دانستیم در کجاست به حرکت در آمدیم همانند ابرهایت که نمی دانند در کجا خسته و اشکبار خواهند شد!

  آه ای زندگی آمدی بی آنکه بخواهمت در وجود من لانه کردی، بودنم خواستی و تا من چیزی خواستم مهر ناشدن بر آن زدی خواستم و هر آنچه خواستم گران و بسی گرانم دادی، چرا که دیریست فهمیده ام  همه آنها در کوچه ی همسایه ارزان است!

   آه ای زندگی دیر فهمیدم زیر انگشتان باریک و نرم و سفیدت آنچه له شد و آنچه پوسید قلب من و آرزوهای من بود دیر فهمیدم آنچه مرا بزدل و ترسویم بار آورد تنها تو بودی تا هیچ گاه بر نداشته هایم، سرکش نباشم. دیر فهمیدم که تو بین من و پسر همسایه تفاوت گذاشتی با هزار مغلطه توجیه ام کردی و همه باور های مرا چگونه شکل و لعاب دادی و آنگاه که از من آسوده شدی، زیر لب نیشخندت چه نا منصفانه و چه نا مسئولانه بود!..."

  آهی کرد و آنگاه آب لیوان را با چند قرص باقی مانده سرکشید.

    باد با چنان شدتی وزید و زیرپوش مشکی رنگ از طناب کنده و در هوا پرت شد...


نوشته شده در دوشنبه 16 آبان 1390 ساعت 01:06 ق.ظ توسط علی سلامی نظرات | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ